شناسه خبر : 94761
دوشنبه 09 آبان 1401 , 12:49
اشتراک گذاری در :

سرنوشت تندگویان چه شد؟ /عکس

زندگی‌نامه


تندگویان در کودکی

محمدجواد تندگویان در تاریخ ۲۲ خرداد ۱۳۲۹ در محله خانی آباد، تهران زاده شد. پدر او جعفر تندگویان، یک مغازه کفاشی در میدان بهارستان داشت. نزدیکی مغازه جعفر تندگویان به مجلس شورای ملی باعث شده بود، که او در جریان‌های سیاسی حضور داشته باشد. پدر تندگویان از هواداران محمد مصدق بود.

محمد جواد تندگویان در سال ۱۳۳۶ به مدرسه رفت و  در سال ۱۳۴۶ مدرک دیپلم خود را اخذ کرد. او پس از تحصیل توانست امتیاز لازم استفاده از سهیمه بورسیه بانک ملی ایران برای اعزام به خارج از کشور را به‌دست‌آورد، اما پس از مصاحبه، از این فهرست کنار گذاشته‌شد.


دوران دانشجویی

تندگویان در دوران دانشجویی (نفر سمت راست)

محمدجواد تندگویان در نیم‌سال اول سال تحصیلی ۱۳۴۸–۱۳۴۷ به عنوان دانشجوی دوره کارشناسی رشته مهندسی نفت گرایش پالایش، وارد دانشکده نفت آبادان شد. به‌گفته احمد اجل‌لویان، از هم دانشگاهیان وی، تندگویان از دانشجویان ممتاز دانشکده نفت و فردی بذله‌گو و خوش‌مشرب بود، که در فن خطابه مهارت داشت. او پس از مدت کوتاهی به انجمن اسلامی دانشجویان پیوست و از اعضای فعال این انجمن شد.

 

تندگویان و دوستانش در انجمن اسلامی چهره‌هایی مانند علی شریعتی، مرتضی مطهری، عباس لطفیان سرگزی، محمدتقی جعفری و محمود فرشچیان را به دانشکده خود دعوت کردند و سخنرانی‌هایی برای آن‌ها ترتیب دادند. تندگویان در کتابخانه دانشکده نیز فعال بود و در تدوین کتاب «چهار زندان انسان» که پیاده‌شده سخنرانی‌های علی شریعتی در دانشکده نفت آبادان، از روی نوار کاست بود، مشارکت داشت.

در نامه‌ای که اداره ساواک آبادان در تاریخ ۳۰ فروردین ۱۳۵۰ برای دفتر مرکزی سازمان ساواک در تهران نوشت، آمده‌است:

به تازگی چند نفر به سرکردگی محمد جواد تندگویان، به دلایلی که اعمالشان بی‌تأثیر از دانشجویان دانشگاه‌های دیگر مثل دانشگاه پلی‌تکنیک تهران نیست، پای سخنرانانی مثل علی شریعتی، سید عبدالکریم هاشمی‌نژاد و فخرالدین حجازی را به دانشگاه آبادان، بازکرده‌اند و علیه ریاست دانشگاه، شایعه‌پراکنی می‌کنند.

 

فاطمه تندگویان، خواهر محمد جواد تندگویان، شخصیت وی را این‌گونه تشریح می‌کند:

او به‌طور کلی با هیچ گروه سیاسی ارتباط خاصی نداشت و شخصیتی چند بُعدی داشت. کتاب‌های علی شریعتی، مرتضی مطهری، محمدتقی جعفری و محمدحسین طباطبایی را با دقت مطالعه و پیگیری می‌کرد و در میان سیاست‌مداران، به مهدی بازرگان و یدالله سحابی علاقه‌مند بود. از یک‌سو با جریان‌های روشنفکری فعالیت می‌کرد و برای جریان فکری شریعتی و حسینیه ارشاد در آبادان تبلیغ می‌نمود و از سوی دیگر، با جریان کارگری، قشر مسجدی و مذهبی سنتی نیز همراه بود.

محمدجواد تندگویان در سال ۱۳۵۱ در رشته مهندسی نفت گرایش پالایش، از دانشکده نفت آبادان فارغ‌التحصیل شد.


دوران سربازی

تندگویان با لباس فرم سربازی

تندگویان پس از پایان تحصیلات دانشگاهی، در سال ۱۳۵۱ برای گذراندن دوران خدمت سربازی، در پالایشگاه تهران، با درجه سروانی، مشغول به کار شد. او در شهریور ۱۳۵۲ ازدواج کرد و ۲ ماه بعد از تهران به آبادان منتقل شد و به عنوان سرباز مهندس، در پالایشگاه آبادان به فعالیت ادامه داد. چهار فرزند عزیز از ایشان به یادگار مانده است. وی بار دیگر فعالیت در انجمن اسلامی دانشکده نفت آبادان را از سر گرفت، اما پس از مدت کوتاهی، تظاهراتی اعتراضی از سوی دانشجویان دانشکده نفت اتفاق افتاده بود، که رئیس وقت دانشکده او را به عنوان عامل اغتشاش، به ساواک معرفی نمود و نهایتاً از پالایشگاه آبادان اخراج شد.

در نامهٔ رسمی اداره ساواک آبادان به تهران به تاریخ ۱ آبان آمده بود:

به خدمت سربازی محمد جواد تندگویان با درجه سروانی در شرکت نفت آبادان خاتمه داده شد و او با سمت سرباز صفر، مابقی خدمت را در قسمت پشتیبانی منطقه ۲ شیراز سپری خواهد کرد.

تندگویان در تاریخ ۱۳ آبان ۱۳۵۲ دستگیر شد. خانواده او تا ۴ ماه پس از دستگیری‌اش، از وضعیت وی بی‌اطلاع بودند. تندگویان به کمیته مشترک ضدخرابکاری برده شد و در آن‌جا تحت شکنجه قرار گرفت. وی حدوداً ۷ ماه در زندان انفرادی بود. دادگاه پس از چندی او را به یک سال حبس (با احتساب مدت بازداشت) محکوم کرد و با به پایان رسیدن مدت محکومیت، در آبان ۱۳۵۳ آزاد شد. او در زندان با حسینعلی منتظری ملاقات کرده بود و هم‌بند بهزاد نبوی بود. تندگویان پس از آزادی از زندان، به سرباز صفری تنزل درجه یافت و برای ادامه سربازی به شیراز اعزام شد.

پس از وقوع انقلاب ۱۳۵۷، مدیرعامل شرکت پارس توشیبا شد. در ابتدای انقلاب که پاک‌سازی مدیران در حال اجرا بود، تندگویان به اتهام هواداری از حزب توده تا آستانه برکناری از مدیرعاملی شرکت پارس توشیبا پیش رفت، ولی در نهایت، تا آذر ۱۳۵۸ در این سمت فعالیت کرد.

 

وی در اواسط سال ۱۳۵۸ توسط علی‌اکبر معین‌فر نخستین وزیر نفت، دعوت به‌کار در وزارت نفت شد و به عنوان قائم‌مقام رئیس پالایشگاه آبادان منصوب گردید. محمد جواد تندگویان در تیر ۱۳۵۹ از سوی علی‌اکبر معین‌فر به مدیریت مناطق نفت‌خیز منصوب شد و تا مهر ۱۳۵۹ سکان هدایت بزرگترین تولید کننده نفت و گاز کشور را در دست داشت.

 

 

وی در تاریخ ۳ مهر ۱۳۵۹ توسط محمدعلی رجایی در جلسه علنی به مجلس شورای اسلامی معرفی شد. در جلسهٔ رأی اعتماد، علی آقامحمدی به عنوان مخالف و علی موحدی ساوجی به عنوان موافق سخنرانی کردند. همچنین علی‌اکبر معین‌فر و محمدعلی رجایی دربارهٔ سوابق وی، توضیحاتی به نمایندگان دادند. تندگویان از مجموع ۱۷۶ رأی اخذ شده، با ۱۵۵ رأی موافق، ۱۸ رأی ممتنع و ۳ رأی مخالف، از مجلس وقت رأی اعتماد دریافت کرد و رسماً به عنوان وزیر نفت برگزیده شد.


اسارت

محمد جواد تندگویان در تاریخ ۹ آبان ۱۳۵۹ درحالی‌که حدوداً یک ماه از دوره وزارتش می‌گذشت، برای بازدید از پالایشگاه آبادان، عازم جنوب بود، که در جادهٔ ماهشهر به آبادان به همراه معاون و دیگر همراهانش، به اسارت نیروهای ارتش عراق درآمد و به زندان‌های اسیران ایرانی منتقل شد. به نقل از برخی اسیران، وی تا مدت‌ها پس از شکست حصر آبادان (مهر ۱۳۶۰) و آزادسازی خرمشهر (خرداد ۱۳۶۱) نیز زنده بود. به روایتی هم این شهید مبارز به مدت ۱۱ سال شکنجه و آزار در زندان های رژیم بعثی را تحمل کرد و در ۱۳۷۰ خورشیدی شربت شهادت را نوشید. اما از چگونگی وضعیت اسارت و نحوه درگذشت او در اردوگاه‌های اسرا، اطلاعات دقیقی در دست نیست. شهید محمدجواد تندگویان بالاترین مقام کشوری جمهوری اسلامی ایران بود که در دوران هشت ساله دفاع مقدس توسط رژیم بعثی به اسارت گرفته شد.

تلویزیون عراق پس از به اسارت درآمدن تندگویان، در برنامه‌های خود اعلام می‌کرد: اکنون ایرانی‌ها نه وزیر نفت دارند و نه نفت.

رژیم بعث مصونیت دیپلماتیک شهیدتندگویان را زیر پا گذاشت

بعد از اسارت او و همراهانش بارها مسؤولان کشور تلاش کردند که او را آزاد کنند، اما رژیم بعث عراق برخلاف «کنوانسیون وین درباره روابط دیپلماتیک» که در ۲۹ فروردین‌ماه سال ۱۳۴۰ به امضاء رسیده بود، عمل کرد و وزیر نفت ایران را در حالی که مصونیت دیپلماتیک داشت، سال‌ها در اسارت نگه داشت و بارها او را شکنجه کرد. در این سال‌ها عراق به دفعات مختلف از شهادت تندگویان خبر داده بود. خبری که در ایران هیچ گاه پذیرفته نشد،‌ چرا شواهد نشان از زنده بودن شهید تندگویان داشت.

در همان سال‌های ابتدایی نامه‌هایی با سربرگ صلیب سرخ به خانواده شهید تندگویان می‌رسید که حالم خوب است و زنده‌ام. البته شهید در آخرین نامه‌اش برای خانواده‌اش اینچنین نوشته بود: من، محمدجواد تندگویان، وزیر نفت دولت جمهوری اسلامی ایران، از این پس مایل به ادامه مکاتبه با خانواده‌ام نیستم. این جملات تندگویان در نامه حکایت از آن داشت که عراقی‌‌ها از او یکسری مطالبات داشتند و شهید هم نمی‌خواسته زیر بار آن‌ها برود.

دولت ایران تا یک سال به امید بازگشت تندگویان، از معرفی وزیر نفت جدید به مجلس، خودداری کرد. در آن دوران کالردون برتی وزیر نفت ونزوئلا برای رفتن به عراق و دیدار همتای ایرانی خود در زندان، اعلام آمادگی کرد، که دولت عراق نپذیرفت.

خبرگزاری جمهوری اسلامی در این ارتباط نوشت: «محمدجوادتندگویان وزیر نفت و بوشهری معاون وی، یحیوی سرپرست مناطق نفتی جنوب و ۲ کارمند وزارتخانه که روز جمعه به منظور بازدید از تأسیسات شرکت نفت و رسیدگی به وضع کارکنان فداکار صنعت نفت به خوزستان سفر کرده بودند در نزدیکی آبادان از سوی متجاوزین مزدور عراقی ربوده شده و به خاک عراق منتقل شدند. این سومین باری بود که وزیر نفت پس از جنگ تحمیلی عراق با ایران به خوزستان سفر می‌کرد و در مناطق نفتی در بین کارکنان این صنعت حاضر می‌شد.»

شهید تندگویان که حضرت آیت الله خامنه ای مقام معظم رهبری به زیبایی تمام او را شهید غریب خوانده اند با همکاری مشترک دشمن رودر رو و ستون پنجم داخلی اسیر و سال های سال سخت ترین شکنجه های جسمی و روحی و نیز درد دوری از خانواده و میهن را تاب آورد و حاضر نشد حتی کلامی علیه یاران، همرزمان و هم میهنان خود بگوید. او جان شیرین خود را در اوج جوانی بر سر اهداف والایش گذاشت و با سربلندی تمام به دیار باقی شتافت.

درگذشت

اکبر هاشمی رفسنجانی در کتاب خاطرات سال ۱۳۶۹ خود می‌نویسد:

آقای بشارتی تلفنی گفت عراقی‌ها توسط صلیب سرخ اطلاع داده‌اند که آقای تندگویان در سال ۱۳۶۸ فوت کرده‌است.

سرانجام پیکر مطهر این شهید بعد از شناسایی ۲۵ آذرماه سال ۱۳۷۰ در عتبات عالیات نجف، کربلا و کاظمین و با حضور اعضاء هیأت و کاردار سفارت ایران در عراق با احترام طواف داده شد. سپس ۲۹ آذرماه در مرز منظریه ـ خسروی به وسیله صلیب سرخ و هیأت بعثی تحویل هیأت ایرانی شد و در بهشت زهرا، قطعه ۷۲ تن به خاک سپرده شد.

همزمان با ۹ آبان سالروز اسارت محمد جواد تندگویان به بررسی روایت شاهدان عینی این ماجرای تاریخی و فراموش نشدنی، پرداخته و آن را از زوایای مختلف مورد واکاوی قرار می‌دهیم:


روایت نخست

امیر سرتیپ عبدالله نجفی از فرماندهان ارتش ماجرای اسارت تندگویان و همراهانش را چنین روایت می گوید: مهندس تندگویان وزیر نفت کابینه شهید رجایی به همراه ۲ تن از معاونان خود مهندس یحیوی و مهندس بوشهری اسیر شدند، این حادثه در نهم آبان ۱۳۵۹ خورشیدی در مسیر رفتن به پالایشگاه آبادان در دارخوین نزدیکی آبادان اتفاق افتاد. خانواده شهید تندگویان و مسوولان جمهوری اسلامی ایران تلاش زیادی کردند تا از طریق مجامع بین المللی به خصوص صلیب سرخ و مقامات بعثی موضوع را دنبال کنند. اما این تلاش ها به نتیجه ای نرسید. رژیم بعث پس از مدتی اعلام کرد، مهندس تندگویان در ۱۲ خرداد ۱۳۶۱ خورشیدی در سلول خود خودکشی کرده است. این مساله قابل قبول نبود. مهندس تندگویان قبل از انقلاب در زندان ساواک هم به سر برده بود. با پیگیری هایی که ایران از طریق سازمان ملل انجام داد در ۱۳۶۴ خورشیدی صلیب سرخ به طور متناوب خواستار ملاقات با مهندس تندگویان شد. مقامات بعثی در پاسخ به تقاضای ملاقات اعلام کردند که وی اظهار داشته است که با کسی ملاقات نمی کند و تهدید می کند که اگر فردی با وی ملاقات کند، دست به خودکشی خواهد زد. تا اینکه در ۱۳۶۵ خورشیدی یک نفر از نمایندگان صلیب سرخ به نام هافلی گر، رییس عملیات خاورمیانه و شمال افریقا هنگام سفر به عراق در مقابل این ادعای بعثی ها قبول مسوولیت کرد که این ریسک را بپذیرد. او برای ملاقات با مهندس تندگویان راهی زندان شد اما مانع ورود وی به زندان شدند.

امیر نجفی می گوید: در ۱۳ آذر ۱۳۷۰ خورشیدی هیات پیگیری که شامل ۲ تن از اعضای خانواده مهندس تندگویان یعنی پدر و برادر خانم ایشان، مهندس یحیوی و اعتمادی دندانپزشک مهندس تندگویان برای روشن شدن کامل وضعیت مهندس تندگویان برای مدت ۱۱روز عازم بغداد شدند. پزشک صلیب سرخ هم به جمعیت هیات ایرانی پیوست. بعثی ها ادعا کردند پس از نگهداری جسد به مدت چهار سال در سردخانه به علت متوقف نشدن جنگ دفن شده است با نبش قبر و کالبد شکافی پزشکان ایرانی به این نتیجه رسیدند که اطلاعات موجود با جسد ارایه شده مطابقت ندارد. هیات مزبور پس از مذاکرات مفصل تصمیم به بازگشت گرفت، وزارت خارجه عراق با قبول اشتباه از سوی مسوولان گورستان خواستار تعویق سفر آنان شد تا جسد واقعی با حضور مجدد پزشک صلیب سرخ مورد معاینه قرار گیرد. سپس جسد دوم در قبرستان الکرخ واقع در ۶۰ کیلومتری جاده بغداد ورمادی نبش قبر شد. یک جسد مومیای در تابوت فلزی در آنجا قرار داشت. هیات ایرانی در هنگام نبش قبر متوجه تازه بودن قبر شد، بعثی ها در پاسخ به این مساله گفتند که ما برای اطمینان از وجود جسد مهندس تندگویان چند روز پیش اینجا را نبش قبر کردیم تا اشتباهی صورت نگیرد، معاینه طرف های سه گانه یعنی ایران،  عراق و صلیب سرخ نشان داد که جسد مذکور متعلق به شهید تندگویان است. پس از قطعی شدن مساله هیات ایرانی خواستار تحویل وسایل شخصی ایشان شد. اما بعثی ها مدعی شدند، محل نگهداری آن شهید در بمباران امریکایی ها تخریب شده است و کلیه لوازم شخصی و مدارک از جمله ریسمانی که با آن خودکشی کرده از میان رفته است.

امیر نجفی اذعان می کند: این پاسخ نشان داد که آنها دروغ می گویند زیرا هنگام شهادت دست ها و پاهای وی بسته بود که نتواند آنها را حرکت دهد بر اثر فشار به ناحیه قفسه صدری دنده های دهم راست و هفتم چپ ایشان شکسته بود آثار طناب باعث شکستگی استخوان لامی و خون مردگی در ناحیه حلق و حنجره شده بود. پزشکی قانونی علت شهادت نامبرده را به احتمال قریب به یقین خفه شدگی به وسیله رشته طناب اعلام کرد و سن ایشان در هنگام شهادت را در حدود  ۳۱ تا ۳۷ سال ذکر کردند. پیکر شهید تندگویان در ۲۵آذر در عتبات عالیات نجف، کربلا و کاظمین با حضور اعضا هیات و کاردار سفارت ایران و خانواده شان با احترام طواف داده شد و در ۲۹ آذر۱۳۷۰ خورشیدی در مرز منظریه ـ خسروی به وسیله صلیب سرخ و هیات بعثی تحویل هیات ایرانی شد.

روایت دوم

نخستین فردی که موفق به دیدن عکس اسارت شهید تند گویان شده بود، عکاسی است که سابقه حضور مستمر در جبهه های دفاع مقدس را در پرونده کاری خود ثبت و ضبط کرده است. شنیدن این که نخستین عکس وزیر به اسارت گرفته شده جمهوری اسلامی به وسیله نیروهای بعثی به وسیله عکاسی دیده شده که او نیز این عکس را از یک همتای خود در عراق خریده است، حال و هوایی دیگر و متفاوت با دیگر خاطره های ثبت و ضبط شده از همراهان و همرزمان شهید تندگویان دارد. سعید صادقی عکاس و فیلمبردار دفاع مقدس در ۲۰۰۳ میلادی در دیداری از عراق موفق شد، عکس هایی از شهید تندگویان جمع کند و به این ترتیب اطلاعات دقیقی از شهادت ایشان به دست آورد.

صادقی درباره نحوه اسارت جواد تندگویان می گوید: آقای مهندس به منطقه جنگی آمده بودند. دشمن در خاک ایران پیشروی و جاده خرمشهر را تصرف کرده و از کارون گذشته و جاده آبادان-اهواز را هم قطع کرده بود. ایشان به همراه دوستان شان در نزدیکی دارخوین نزدیک جاده آبادان- اهواز به اسارت در آمده بودند. زمانی که جنگ به پایان رسید، خبرهایی شنیدیم که زنده بودن شهید تندگویان را تأیید می‌ کرد. این خبر به وسیله اسرایی که به ایران برگشته بودند به ما رسید.

وی درباره احتمال زنده بودن تندگویان ابراز داشت: بعد از ماجرای حمله آمریکا به عراق در ۲۰۰۳ میلادی بود که ما وارد بغداد شدیم تا از ورود نظامی های آمریکایی تصویر برداری کنیم، یکی از دوستان من به نام آقای سید یاسر هشترودی که نویسنده دفاع مقدس هستند نیز در آن جا به جمع آوری اسناد جنگ ایران و عراق مشغول بودند که بیشتر درباره این موضوع فعالیت می‌کرد. ما در میان این مدارک عکسی از شهید تندگویان دیدیم و تصمیم گرفتیم که این عکس ها را جمع آوری کنیم. در این میان عکسی از شهید تندگویان پیدا کردیم که در میان نیروهای بعثی گرفتار بود، البته قیافه ایشان چندان تغییری نکرده بود. در ذهن ما این موضوع شدت گرفت که دنبال عکس های جنگ ایران و عراق بگردیم. در حقیقت، آقای هشترودی دنبال اسناد بود و من دنبال عکس های ایران و عراق بودم. شخصی که این عکس را گرفته بود مرده بود، دنبال عکس های دیگری بودیم. در حین این جستجوها یکی دیگر از این عکاسان، به نام آقای سید عبد بطاط را پیدا کردیم. البته آقای بطاط در روزنامه الزمان فعالیت می‌کرد. این زمانی بود که آمریکایی ها در بغداد حضور نظامی داشتند و به آن جا مسلط شده بودند.

وی می افزاید: ما در شهر هر چقدر پرس و جو کردیم ایشان را پیدا نکردیم تا روزی که قرار شد به ایران برگردیم سه ساعت قبل از حرکت در بصره بودیم. آقایی که ما را چندین بار در عراق دیده بود، گفت آقای بطاط در بصره است و چون با ایشان نسبت فامیلی داشت، این موضوع را می‌دانست. این شخص به ما توضیح داد که آقای بطاط مدتی بعد از جنگ کار خبرنگاری انجام داده است. آقای بطاط را در رستورانی دیدیم و با هم بستنی خوردیم. آن جا بود که گفت از دوستان صمیمی «احمد زیدان» است و اطلاعاتش را از طریق زیدان به دست می‌آورد. احمد زیدان، فاتح خرمشهر بود که پس از تسخیر خرمشهر مدال گرفته و به درجه سرلشکری ارتقا پیدا کرده بود. این عکاس شخص مهمی بود و سران رژیم بعث رابطه داشت. زیدان هم آدم کوچکی نبود و به طور مسلم با سران بالای حکومت ارتباط داشت. من پیشنهاد کردم که با هم نمایشگاه برگزار کنیم، اما آقای هشترودی مایل بود که عکس های سید بطاط را بخرد. بعد تصمیم گرفت به سمت محلی که می‌گفت برویم.

صادقی همچنین عنوان کرد: نکته جالب این بود که در عکس، بعضی ها چشم و دست بسته بودند. او گفت: «یک عکس دارم که خیلی مهم است، این عکس وزیر شما است.» من فهمیدم که منظور او شهید تندگویان است. آقای هشترودی برای خریدن عکس ها چانه می‌زد. من پیشنهاد دادم که یک نمایشگاه بگذاریم و عکس ها را در آن جا بفروشیم، البته در نهایت آقای هشترودی عکس ها را خرید. سید بطاط حتی وقتی پیشنهاد دادیم که ۵۰۰ دلار هم بدهیم و او به ایران بیاید موافقت نکرد. در میان عکس هایی که آقای هشترودی خرید، عکس شهید تندگویان هم بود. آقای هشترودی از بطاط پرسید که ایشان تا چه سالی زنده بودند؟ او گفت: تا حوالی ۱۳۷۰ خورشیدی ایشان زنده بود و آقای بطاط نخستین کسی بود که از شهید تندگویان عکس گرفته بود و اطلاع داشت که تا چه زمانی زنده بود. بطاط چندین بار هم با احمد زیدان صحبت کرده و اطلاعاتی را به دست آورده بود. می‌گفت بر اثر شکنجه سنگین، شهید شد و این اطلاعات را از طریق احمد زیدان که از دوستان صمیمی‌اش بود به دست آورده و از طریق رده های بالای مردان عراق فهمیده بود که مهندس تندگویان تا نزدیک سال ۱۳۷۰ زنده بود. در واقع ایشان به خاطر شدت جراحت های وارده، شهید شده بود.

روایت سوم

سید محسن یحیوی مدیر وقت مناطق نفت خیز که به همراه شهید تندگویان به اسارت نیروهای بعثی در می آید، چنین روایت می کند: صبح روز نهم آبان، سوار یک بلیزر ۲ در که ماشین مدیریت مناطق نفت خیز بود، از اهواز خارج شدیم. مطابق مرسوم چون میزبان بودیم و منطقه هم خطرناک بود، پیشاپیش کاروان حرکت می کردیم. پشت سر، دکتر منافی وزیر بهداشت، تنی چند از معاونین ایشان، برخی نمایندگان مجلس و چند خودرو حامل آذوقه و وسایل مورد نیاز نیروهای مستقر در آبادان، حرکت می کرد. تا جایی که به خاطر دارم، شهید تندگویان و یکی از محافظان جلو نشسته بود و من و مهندس بوشهری ردیف وسط و یکی دیگر از محافظان هم قسمت عقب خودرو جای گرفته بود. چون احتمال می دادیم مباحث شب گذشته به گوش نامحرم رسیده باشد، احتیاط کردیم و برنامه و مسیر حرکت را تغییر دادیم و به جای اینکه از طریق ماهشهر و توسط هاورکرافت از راه دریا به آبادان برویم، از جاده اهواز- آبادان به راه افتادیم. به هر روی حدود ساعت ۱۱ به نزدیکی بهمن شیر، همان جایی که بعد از جنگ، پل ذوالفقاری یا پل چهارم را احداث کردند، رسیدیم. در اینجا، بازهم با تعدادی نیروی نظامی مواجه شدیم که به تانک مجهز بودند، از این تانک های کوچک ضد شورش. تا آن زمان هنوز نیروی خودی را از غیر خودی بازنمی شناختیم، بنابراین تصور کردیم که اینجا هم مثل سه راهی ماهشهر- شادگان می خواهند به ما اخطار بدهند و یادآور شوند که مسیر خطرناک است! ماشین های پشت سر به دلیل گرد و خاک زیادی که برخاسته بود، با فاصله از ما حرکت می کردند. ما جلوی دسته سواره نظام ناشناس توقف کردیم، چند سرباز روی تانک مستقر بودند و مسلسل هایشان را به سمت ما گرفته بودند. یک نفر لباس شخصی هم آن اطراف روی یکی از خانه های کاهگلی با اسلحه ایستاده بود و نگهبانی می داد.

یحیوی می افزاید: دستور توقف دادند؛ یکی بین شان بود که فارسی خوب صحبت می کرد. ابتدا می خواستند ما را به سمت یک جاده فرعی منحرف کنند، اینجا بود که به یکی از محافظان گفتیم پیاده شود و اجازه عبور بگیرد! اما سربازها به محض پایین پریدن محافظ و مشاهده مسلسل در دست او، سمت چپ ماشین ما را به رگبار بستند. بازهم ما تصور کردیم سوء تفاهم شده و اینها به خاطر شکل پایین پریدن محافظ و مسلح بودنش به سمت ما شلیک کرده اند؛ در اینجا من هم پیاده شدم که توضیح بدهم، اما دیر شده بود و متوجه شدم در اختیار دشمن هستیم. بعد از اون رگبار ما همه روی زمین دراز کشیدیم. من و شهید تندگویان اسلحه کمری داشتیم که فورا زیر خاک پنهان کردیم که به دست آنها نیفتد. آنجا یک کانال کشاورزی بود که شهید تندگویان سعی کرد در پناه آن از چنگ دشمن رهایی یابد، اما نیروهای دشمن مانع شدند و ایشان را برگرداندند. بعد ما را بلند کردند و یکی آمد و اسامی را پرسید و ما همه خود را مهندس نفت معرفی کردیم و نام، نام پدر و پدر بزرگ را گفتیم به نحوی که دشمن پی نبرد چه افرادی را اسیر کرده است.

وی ادامه داد: در همین لحظات، ماشین های پشت سر که نزدیک شده و متوجه وخامت اوضاع شده بودند، بلافاصله دور زدند و برگشتند و سرنشینان یکی دو تا ماشین که به ما نزدیک تر بودند، ماشین ها را رها کرده و به نخلستان پناه بردند. ما را به سمت کامیونی بردند که تازه به غنیمت گرفته بودند، کامیون حامل کمک های مردمی به جبهه بود که احتمالا آن روز، بعد از پیشروی بعثی ها و بستن جاده اهواز گرفتار شده بود. ما را به نقطه ای از نخلستان بردند که در آنجا با کندن زمین پناهگاهی برای تانک ها تعبیه کرده بودند، هنوز تا پل بهمن شیر فاصله داشتیم. آنجا به یک جمعیت چهل- پنجاه نفره از مردم عادی ملحق شدیم که ظاهرا حین خروج از شهر اسیر شده بودند. در آن نقطه پیراهن های ما دریدند و چشم ها و دست های ما را از پشت بستند. من و شهید تندگویان و مهندس بوشهری را کنار هم نشاندند. ناگهان صدای رگبار گلوله و جیغ و داد مردم بلند شد. شهید تندگویان با ما مشورت کرد و گفت قصد دارد خود را معرفی کند و جلوی قتل عام مردم را بگیرد! و بی محابا فریاد زد: من وزیر نفت هستم! بلافاصله صدای شلیک گلوله قطع شد و از این نقطه ایشان را سوار جیپی کرده و بردند.

مدیر وقت مناطق نفت خیز همچنین اذعان داشت: ما را از مقر فرماندهی به سمت بصره بردند. شب از راه رسیده بود و ما آنجا پشت سر شهید تندگویان نماز جماعت خوانده و شامی هم صرف کردیم. در همان جا با هم قرار گذاشتیم که در بازجویی های پیش رو، هماهنگ با هم، بگوییم ما تازه به دولت وارد شده ایم و اطلاعات کلی داریم و به اطلاعات خاص دسترسی نداشته ایم. این هماهنگی بعدا بر بازجویی هایی که از ما کردند، خیلی تاثیر گذاشت. آخرین دیدار ما در زندان سازمان امنیت عراق بود در بغداد، قبل از بازجویی و پیش از آن که هر کدام مان را در سلول تنهایی خود جای دهند بی هیچ ارتباطی با دنیای خارج و تمام این حکایت کمتر از یک شبانه روز اتفاق افتاد، از پیش از ظهر نهم تا صبح دهم آبان ۱۳۵۹ که آغاز حبس ما در زندان سازمان امنیت عراق بود.

وی در پایان خاطر نشان کرد: این حبس به مدت ۱۰ سال و چهل روز کم، یعنی تا ۲۴ شهریور ۱۳۶۹ به طول انجامید. ما در تمام این مدت مفقود بودیم چرا که رژیم بعث، از اعلام اسامی ما به صلیب سرخ خودداری و حضور ما را در کشورش انکار می کرد. تنها به نمایش تصویر و ارسال دستخطی از مهندس تندگویان اکتفا کرده و پس از آن نیز راه را بر هر ملاقات و مذاکره و گفت و گویی پیرامون آن بزرگوار بسته بودند. پس از بازگشت عراق، من جویای وضعیت ایشان شدم. ابتدا تصور می کردم به کشور بازگشته، اما پس از وقوف به نامعلوم بودن وضعیت آن بزرگوار، همراه خانواده و پدر گرامی ایشان، به جست و جوی ردی از رفیق و همراه قدیمی پرداختیم؛ از دیدار و مذاکره با عزت ابراهیم در تهران، تا نبش قبرها در عراق و سرانجام یافتن جسد مومیایی شده فرزند رشید انقلاب که در زیر شکنجه وحشیانه ددمنشان تاریخ، به فیض شهادت رسیده و حسرت یک آه را بر دل دشمن نهاده بود. پیکر پاک ایشان سرانجام در تاریخ ۲۹ آذر۱۳۷۰ پس از ۱۱ سال به خاک میهن عزیز اسلامی بازگردانده شد و در بهشت زهرا، قطعه ۷۲ تن به خاک سپرده شد.

 

*شعر کوتاه از "سمیه هدی تندگویان"

تو از تبار کجایی مسافر خسته؟

که آشنای خدایی مسافر خسته

گره زدم به ضریحت دل شکسته خویش

به نذر آن که بیایی مسافر خسته

غروب، کوچه جمعه پر از چراغ شود

اگر ز کوه برآیی مسافر خسته

خراب ناز نگاهت، نگاه منتظرم

دلم گرفته کجایی مسافر خسته...

*به کوشش الهه مشهد

 

اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi